کد خبر : 115533
تاریخ انتشار : چهارشنبه 15 دسامبر 2021 - 17:56

ردپای رویای شخصی در یک رئال دراماتیزه!

ردپای رویای شخصی در یک رئال دراماتیزه!

“حجم اضافه ‌کاری‌های خارج از فرم، در کنار تعصب بیش از اندازه به امیال و رویاهای شخصی در پردازش داستان منجر شده تا رئالی جذاب با درامی خوش فرم دائماً از نقطه کانونی جذاب و آرمانی خود فاصله بگیرد”.

عصر فرهنگ؛ پوریا فرجی-نوشتن درباره نمایش “صندلی شماره ۱۳” هم شوق انگیز است به خاطر موقعیت‌های جذابی که در لابلای پیرنگ ها ایجاد کرده و هم دشوار است چون انبوهی از اشارات در آن وجود دارد که به درستی در ریل خط داستانی گنجانده نشده است، گاهی تو را درگیر خودش میکند و گاهی هم به آنچنان رکودی دچار میشود که فقط باید تحملش کرد تا بگذرد… .

نمایش “صندلی شماره ۱۳” به کارگردانی “مجید ابراهیم زاده” این روزها در پردیس تئاتر شهرزاد اجرا میشود؛ در ابتدا جدال سیاه و سفید به مثابه دو قطب زندگی، صحنه‌گردان و قصه‌ساز نمایش است و همین موجب ایجاد یک آغاز جذاب (Opening) است و طبیعی است که چنین آغاز گرم و پرشور و گیرایی، مخاطب را به گونه‌ای تحریک و تهییج میکند تا در ادامه نمایش نیز منتظر جذابیت‌های بیشتر باشد اما نمایش هرچه به پایان خود نزدیک میشود، به فراوانی داستانک‌ها و پیرنگ‌ها افزوده میشود بدون آنکه ما به ازای قدرتمند و منطقیِ موجه در بستر خط اصلی داستان برای آن یافت شود.

حالِ خوب و بدِ زندگی و پستی و بلندی آن در نمایش ملموس است اما با چه هدف!؟ برخی از موقعیت‌ها به خودی خود موتور محرک و انرژی بخش صحنه‌اند اما وقتی در هر لحظه هدف و نقاط عطف داستان از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پرد و میخ خود را در زمین ذهن مخاطب به درستی نمیکوبد، دیگر تاثیر مخملین و جذاب آن موقعیت‌ها هم در مواردی رنگ می‌بازد.

کار از فرم خوب برخوردار است و بستر مناسب و محکمی را برای بسط داستان و موقعیت‌ها فراهم نموده است اما وقتی گاه و بی گاه سفره پیرنگ‌هایی مانند موضوعیت دو خواننده برجسته در جریان داستان پهن میشود، برای لحظه‌ای فضا آنچنان متفرق میشود که گویی باید مخاطب برای لحظه‌ای آن فرم جذاب را موقتاً کنار نهاده و برایش این سوال ایجاد شود که حضور و سرگذشت آن دو خواننده موسیقی که هریک در ذهن علاقمندانش دارای نقاط عطف و ارزش است به کلیت داستان چه ارتباط دارد؟ و وقتی پس از کمی صبر و تحمل، بر فهم پاسخ این سوالفائق می‌آید، حالا باید در جستجوی میزان ارتباط کلیت داستان با موضوعیت آن دو خواننده از لحاظ منطق داستانی برآید! حال اگر هم این اضافه‌کاری های از فرم بیرون زده نیز وجود نداشته باشد، لطمه‌ای به کلیت منطقی اثر از جنبه فرمی و محتوایی آن وارد نمیشود.

فضای کلیِ بالفعل صحنه‌ شامل سه بخش است: آدمک‌های سیاه و سفید، گروه موسیقی و گروه بازیگران؛ آدمک‌ها به مثابه سفیدی و سیاهی زندگی و هستی بشری هستند، گروه موسیقی نیز یک بند را تشکیل داده و فضا و وزن قابل توجه و البته بیش از اندازه‌ از فرمِ صحنه را به خود اختصاص داده و گروه بازیگران که در هر پرده به نوعی شخصیت عوض میکنند و از شکل اجرایی خود به شکل اجرایی دیگر تغییر نقش و شخصیت میدهند که این بخش از یک فرم قابل قبول و منطقی برخوردار است و با هدایت وضعی صحنه توسط آن دو آدمک سیاه و سفید، فضا و موقعیت‎های جذابی را رقم میزنند؛ اما از آنجا که در این اثر حجم اضافه کاری‌های از فرم بیرون زده زیاد است، این موقعیت‌پردازی‌ها با فرم جذاب‌شان در مواردی نقش بر آب میشوند و از انسجام و پیوستگی و تشخّص مجرد خود فاصله میگیرند؛ همچنین این رویه منجر به ایجاد یک نقص میشود؛ داستانی که باید دائماً خود را در خود بازتولید کند و بهبود ببخشد و مانند یک گلوله برفیِ در حال حرکت غنی و غنی‌تر و کامل‌تر شود، به واسطه موانعی که بدان اشاره شد، ضمن پیشرفت کُند، دائماً درجا میزند.

در کنار این پیچیدگی آزارگر، بازی‌ها در یک قالب رئال تا حد زیادی قابل دفاع است و میشود آنها را باور کرد و در مواردی با برخی از بازی‌ها در برخی موقعیت‌ها احساس همذات‌پنداری برقرار ساخت، اما مشکل تعویض نور در برخی صحنه‌ها منجر به آن شده تا در شروع و پایان صحنه‌ها خصوصاً آنجا که صحنه به وسیله یک مقطع کوتاه از بازی‌ها آغاز یا پایان میپذیرد نقص و خلل به وجود بیاورد.

پایان متن/

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.